تاريخ : پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 | 13:18 | نویسنده : hadi yusefi

 

               

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی


 



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 20:13 | نویسنده : sayadi tahmineh


برچسب‌ها: بدون شرح

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 20:11 | نویسنده : sayadi tahmineh

در زمان های قدیم یه تاجری زندگی میکرده ،

، این تاجر یک دختر زیبا داشته و در یکی از سفرهاش به هندوستان براش زیباترین انگشتر یاقوت رو میاره و بهش هدیه میده ،

دختر عاشق این انگشتر بوده و همیشه اونو دستش میکرده!

بعد مرگ پدرش هم اون تنها یادگار پدرش بوده و با اینکه احتیاج مالی داشته ولی هیچ وقت حاضر نشده اونو بفروشه!

هر روز به نقش و نگار انگشتر دقت میکرده و باد پدرش میافتاده!

یاد خاطرات شیرین اون و پدرش ...

یه روز دختر با نامزدش با قایق تو دریا بوده و داشته آب رو لمس میکرده که نگین انگشتر از جاش کنده میشه و میافته تو آب ،،

دیگه اون نگینو نمیبینه و خیلی گریه میکنه ،،

خیلی زیاد و هر شب یاد اون انگشتر بوده ...

تنها آرزوش این بوده که فقط یه بار دیگه انگشتر رو ببینه ....

 

15 سال از اون روز میگذره ....

یه روز با بچه هاش و همسرش میرن رستوران و تصمیم میگیره غذای دریایی سفارش بده .....

غذا که حاضر میشه دومین لقمه رو که میخوره یه جسم سفت زیر دندونش حس میکنه ،

 

با عجله اونو از دهنش میاره بیرون

 

و نگاه میکنه میبینه

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

استخون ماهی بوده....

.

.

.

.

.

چیه فکر کردی نگین انگشتر بوده؟؟

بابا تو دیگه توهمت خیلی بالاس ... خودتو به یه روانپزشک نشون بده واجبه!



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 15:24 | نویسنده : hadi yusefi

هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی است.

دوباره هم سلام...هرچند الان دیگه واقعا وقت خداحافظی هست

و بالاخره ترم 4 هم تموم شد(1393/4/22)........

بعد اون همه کلاسای جبرانی و بحث و جدل با آموزش ونماینده و بی برنامگی و لغو امتحان و امتحان مخفیانه گرفتن و این حرفا...

ترمی که سر بعضی از کلاساش بعضیا خواب بودن ..بعضیا تو رویا...بعضا تیکه انداختن...بعضا درس روز بعدشون رو خوندن...بعضیا در حال دانلود...و بعضیام در حال نامه نگاری و...!!!! و تعداد معدودی در حال گوش دادن به درس...

بعضیامون هم نتونستیم و نشد و نخواستیم درس بخونیم ...و بعضیا هم نشد بیان تو جو درس اصلا...چند درصد بقیه هم که حسابشون جداس ..تو طول ترم خوندن و موقع امتحانات راحت بودن..نوش جونشووووووون....گوارای وجودشووووووووون...(چه قافیه ای...!!)

 همیشه به آخر خط رسیدن یه هیجان خاصی داره البته ما هنوز به آخرآخرش نرسیدیم .میرویم تا بازگردیم .... پر انرژی ... شاد ... در افق نگاهمان رنگ فردا موج می زند .... غروب امروز ....طلوع فردایی هفت رنگ است ..... وقت رفتن است ..... اما دل در گرو خاطره هاست !!!

خواستم تو این پست که اخرین پستم تو ترم 4ـه بگم..... :هر چه می خواهد دل تنگت بگو از ترم چهار.....یه خاطره جالب..یه سوتی عمیق...یه عذرخواهی...یه پیشنهاد...یه انتقاد...یا یه حرف نگفته ...از هر چی و هر کی....

 

در هر صورت یک ترم دیگه از 4 سال با هم بودنمون گذشت با یه عالمه خاطرات خوب وبد...براتون آرزوی موفقیت می کنم توام با صبر و شکیبایی فراوووون...و شمام واسه من...!!و امیدوارم ترمای آینده لحظه هاتون شادتر از لحظات این ترم باشه و سقف آرزوهاتون بی انتها....

 

پی نوشت:

* همچنین دوستان روایتی خوندم حیفم اومد تو این ماه رمضان شمارو در جریان نزارم ^__^
هرکس پانزده روز اول و پانزده روز آخر ماه رمضان را روزه بگیرد گویی کل ماه رمضان را روزه بوده است...
لطفا به دوستانتون هم بگین در جریان باشن..

** نمیدونم کیـا تو این مدت امتحانات به این جزیره سر زدن (که فکرنکنم کسی باشه) اما جا داره از تمام همکلاسی ها و نویسندگانی که تو این ترم پست گذاشتن و نظر دادن تشکر کنم.   


برچسب‌ها: خودموني

تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 | 19:30 | نویسنده : sayadi tahmineh
ﺑﺎﺳﻼﻡ ﺍﯼ ﺁﻗﺎ، ﺷﺒﺘﺎﻥ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ، ﺭﻭﺯﻣﯿﻼﺩﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺖ، ﻋﺮﺽ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﺁﻗﺎ، ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺘﺎﺑﯽ، ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﻣﻨﺘﻈﺮﻧﺪ، ﺩﺷﺘﻬﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺳﺒﺰﻩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﺩﮔﺮ، ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﺁﻗﺎ؟ ﺍﻳﻦ ﻧﻔﺴﻬﺎ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﯼ ﮐﻒ ﻧﻌﻠﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺗﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ..!! میلاد با سعادت قائم آل محمد مهدی صاحب زمان (عج) مبارک


برچسب‌ها: مناسبت ها

تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 20:46 | نویسنده : zare mohammad
 

 

 

بعد از اتفاقات بی سابقه و مبارکی که در تمام طول این ترم بر ما گذشت و  خم به ابرو نیاوردیم ؛

از جمله :

 

برنامه ریزی دقیق و کاملا قابل پیش بینی برای دقیقه به دقیقه ی هفته

عدم تشکیل کلاس در ساعت خواب بچه ها  - 8 تا 10 صبح -   به جز یکشنبه های سیاه ( مادر و نوزاد کذایی )

چک کردن "روزانه" ی برنامه کلاسی با نماینده ی دیکتاتور و سرکوبگر کلاس ( منصور شاه  )

بیشتر شدن 3 در برابر 43 برای اولین بار در تاریخ ریاضیات و جبر ( رای گیری بر سر لغو امتحان کودکان )

جا به جایی کلاس های خانم حسینی و تجربه ی داخلی جراحی در 7 روز هفته و 24 ساعت شبانه روز ( ساعت و روزی که روی این کلاس پیاده نشده باشه ، نیست )

برگزاری کلاس های بهداشت جامعه به صورت فشرده و MP3 ( سر جمع دو و نیم هفته )

.

.

و هزاران درد و بلای نقدی و غیر نقدی دیگر ...

که

 

احتمالا شما هم بعضی وقت ها هوس کردین به تلافی این همه خدمت بی سابقه با نماینده ی "درست" کلاس ، چنین برخورد نادرستی داشته باشین !

 

 

                                                  

 

 

 


برچسب‌ها: خودموني

تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 23:50 | نویسنده : zare mohammad
 

 

گذشته از TPR هر روزمان و اینکه من یک روز در میان اتیکتم را فراموش میکنم ، یا اینکه معمولا به سرویس نمی رسم و روزهای کارآموزی پر هول و ولا ترین و خسته کننده ترین ساعت های زندگیم را شکل میدهد ، اتفاقات ریز و درشت کار آموزی یک قاب عکس در هم و بر هم از از پرستاری در ذهنم حک می کند . که نکند جایی از مسیر زندگی ام پایم را پس و پیش گذاشته ام که روزهای زندگی من درست از وسط مرگ آدم ها می گذرد .

رشته ای که اگر تزریقات شهید بهشتی اش پر از آمپول های جور وارجور و اسکالپ و بالاتر از همه، "سوچر" نباشد روزهای کسادی اش میشود و چهره ها در هم و وقت ها تلف شده و دست  تکه پاره ی انسانی دیگر میشود غنمیتی که باید نهایت بهره را از آن برد ؛ وگرنه از کفت رفته.

و من از شادی های عالم به همین اندازه اکتفا کرده ام که به گوشه ای از بدن تکه پاره ی بیمار فرضی که سر جمع یک گاز غیر استریل 10 در 10 سانتی  میشود ،و زیر تیغ این همکلاسی و آن همکلاسی جان میدهد ، سوچر بزنم .

راستی من از روزی که به دانشگاه آمده ام دیگر استراحت نمیکنم و دسته جمعی به " رست " می رویم . وقتی که دانشجو شدی دیگر دست ها نیاز به شستن ندارند ، چرا که هند واشینگ این کار را بهتر انجام میدهد و طبق آخرین مقالات ISI ثابت شده که سوچر بهتر از بخیه پوست بدن را ترمیم میکند و ما  دقیقا به همین شکلکی مدارج و مراتب عالیه ی علمی را طی میکنیم و در این میان خوش دست و پایی می زنیم ...

اما چه کسی میداند مرگ یک انسان یعنی چه ؟ و آخرین نفس هایش را کدام نگاه می شمارد ؟ و هنوز مرگ اتفاق تازه ایست . ترس من از اینست که روزی آنقدر کتاب خوانده باشم و چیز بلد باشم که باور کنم مرگ یعنی ایستادن قلب از تلمبه کردن خون و از کار افتادن مغز تا آنجا که خیال کنم مردی که هفته ی پیش جلوی چشمانم مرد ، اتفاق خاصی برایش نیفتاده است .  من میترسم از اینکه شاید من هم در گیر و دار این همه عادت ، مثل پرستار بخش بشوم که در حال بریدن پیرهن پسری که روی تخت احیا با مرگ دو قدم فاصله دارد هم گاهی می خندد و مثل کوه محکم باشم و دیگر مرگ آدم ها تکانم ندهد . بی خیال تبعیض های شغلی ! ولی خوش به حال پزشکی که هر روز با کت و شلوار اتو کشیده ، سر حوصله صبحانه اش را میل میکند و وقتی هم می آِید ویزیت هر بیمار را در 5 دقیقه جمع و جور میکند و کیفش را بر میدارد و از همان راهی که آمده میرود تا در دکان طبابتش بنشیند و به نسخه ای و دوایی کنترات مریض هایش از 100 هم بگذرد و نبیند خیلی چیزها را . و من میمانم و ORDER های آن جناب و بازی لطیف نیدلینگ با انگشتانم و دیدن مادری که دست تنها برای آرام کردن پسر تشنجی اش چادر از سرش می افتد و من دلم بیشتر برای او می سوزد که چطور باید رنج کسی را تحمل کند که از درد خودش بی خبر است . من میمانم و مرگی که در شلوغی اتاق CPR به من تنه می زند و رد میشود . مرگی که ایستاده به ما نگاه میکرد و سنگینی نگاهش آزار دهنده بود .

و فکر میکنم که در این اتاق پر از آنژیوکت و آمبو بگ و اپی نفرین و هزار اصطلاح خارجی دیگر به خدا نزدیک ترم تا مسجد ،  چرا که آنجا ، خود ، خدایی میشوم پر از کبر و نخوت و اینجا از عرش کبریایی ام با صورت به زمین می خورم و بنده ی ضعیف و ناتوانی میشوم که کسی در گوش چپش کلماتی را نجوا می کند :

" پس چرا هنگامی که جان به گلوگاه می‌رسد (توانایی بازگرداندن آن را ندارید)؟!و شما در این حال نظاره می‌کنید (و کاری از دستتان ساخته نیست)؛ و ما از شما به او نزدیکتریم ولی نمی‌بینید!  اگر فکر میکنید که هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نمی‌شوید، پس آن (روح) را بازگردانید اگر راست می‌گویید! "  ( 83- 87 واقعه )

 

 

+

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است
در به در، در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم ...

 

 


برچسب‌ها: خودموني

تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 | 13:1 | نویسنده : pourghafari sadegh

         ایلات کهگیلویه و بویراحمد

ایلات کهگیلویه و بویراحمد



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 13:38 | نویسنده : hadi yusefi
 اول سلام
نمی پرسم خوبین، چون جواب نمیدین
-انشالله همه سلامتین-

آره ممد جون یکی مثل حضرت یوسف به خاطر خوشگلیش و زکاوتش باید بشه عزیز مصر

.

.

.

یکی هم مثل من.....

با این همه خوشگلی و متانت و جذابیت باید بشینم اینجا پست بذارم شما هم لایک نکنید و کامنت نذارید!!!

خو یه ذره از دلم در بیارید دیگه!!!

حالا انشالا یه آنتی سوت وکور  نسخه اورجینال هم سفارش میدیم برامون بیارن که از این وضع خارج شیم

البته ناگفته نماند جایی خوندم که نوشته بود:

روايت داریم که:
در هر پست هفتاد ثواب است
یک ثواب به نگارنده خواهد رسید
شصت و نه ثواب به نظر دهنده! پس ای نظر دهندگان بدانید و آگاه باشید

كه هر پستی كه در سر راهتان قرار میگیرد فرصتی است برای جمع آوری ثواب

دیگه انتخاب با خودتونه ...راستی دیشب هم خواب دیدم رفتم تو 50سال بعد من شدم رییس یه بیمارستان شما هم اومده بودید واسه استخدام شدن پیشم.متاسفانه این عکس هاتون رو که داده بودید پشت نویسی نشده بودن و الان قاطی شدن من نمیدونم کی به کیه ..عکسا رو میذارم لطف کنید هرکی خودش رو معرفی کنه



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 0:52 | نویسنده : zare mohammad
سلام !

معمولا سرنوشت قابل پیش بینی وبلاگ های دانشجویی اینه که  اونی که وبلاگ رو میزنه باید تا مدتی خودش بنویسه ، خودش نظر بده و حتی گاهی با خودش درگیر بشه و قص علی هذا ...

اگه موسس و مدیر وبلاگ آدم سمج و چل تیکه ای باشد ، اونقدر از رو نمیره که سایر همکلاسیا دلشون به حالش میسوزه و یکی یکی به جمع نویسنده ها اضافه میشن و از اینجا به بعد وارد فاز جذاب ماجرا میشیم و این یعنی وبلاگ داره پا به روزای جنجالی پر ماجرا و داغ خودش میذاره چیزی که با مطالب مختلف همکلاسیا و نقد و نظر و بحث و کلی بالا و پایین پریدن اینور و اونور وبلاگ همراه میشه .... تا جاییکه یکی از ابزارهای تهدید مدیر حذف از نویسندگی میشه . چون نویسنده ی فعالی بودن در این برهه ی حساس از تاریخ کلاس ( معمولا ترم سه ) جنبه ی حیثیتی پیدا میکنه و جوانان جویای نام یکی پس از دیگری در رد و اثبات همدیگر مطلب می زنند و بیانیه می دهند و الباقی ماجرا . معمولا این دوره ی زمانی از تاریخ با یک صندلی داغ و آتشین ( خصوصا اگر جلوس کننده بر این مسند از جنس دوست عزیزم آقای "سین" باشد ) به اوج خود رسیده و چون طاقت این همه خوشبختی و آمار بازدید کننده و نظرات را ندارد از هم پوکیده و جنازه ی قابل دفنی هم از آن وبلاگ از دست رفته در فضای مجازی باقی نمی ماند ...

سکوت سنگین و قهر دوستانی که در فضای مجازی به زد و خورد مفصلی با هم پرداخته اند ، مصادف می شود با رکود شدید وبلاگ . در همین حیر و ویر است ( درست نوشتم دیگه ؟ حـــیــر و ویر ؟؟! ) که نویسنده ها یکی پس از دیگری کیبوردها را آویزان کرده و هر کس راه خانقاه پیش گرفتندی و به کنج عزلت خزیدندی و گروه ها و فرق گوناگون در کلاس پدید آید که دیگر آن صمیمیت سابق را باید در آرشیو و پستوهای وبلاگ جستجو کرد ...

خلاصه اینکه دوستان و همراهانِ این راه 4 ساله ، ما همه از راه های مختلفی اومدیم و بعد از این 4 سال هم مسیر های مختلفی رو خواهیم رفت و قطعا دیگه فرصت دانشجو بودن به معنی امروز را نخواهیم داشت، پس چه بهتر که گاهی از اتفاقات با هم بودنمان در این دفتر ثبت کنیم و به یادگار بگذاریم که باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را ...


+ با تشکر از هادی یوسفی و خانم صیادی که با چسب و وصله زدن های گاه گاه نگذاشته اند چراغ وبلاگ خاموش بشه ...



تاريخ : چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 | 12:50 | نویسنده : sayadi tahmineh
ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻟﺤﺠﻪ ﻏﻠﻴﻆ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ:
ﺩﯾﺸﺐ ﺭﻓﺪﻡ ﺩﻭﻛﻮﻧﻲ ” ﺟﻮﺍﺕ ﻣﻴﻮﻩ
ﻓﻮﺭﻭﺷﻪ” ﻳﺨﺪﻩ ﻣﻴﻮﺍ ﺑﺎﺭ ﺑﺴﻮﻧﻢ ﺩﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﻻ
ﺁﻧﺎﻧﺎﺳﺎ،ﺁﻧﺎﻧﺎﺱ ﻭﺭﺩﺍﺭﻡ ﻳﻬﻮ ﺩﻳﺪﻡ ﻳﻪ ﺩﺧﺪﺭﻩ
ﺟﻴﻎ ﺁ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﻜﻮﻧﺪ ﺍﻭﻥ ﻻ .
ﮔﻔﺖ:ﻭﻳﺸﺸﺸﺸﺸﺶ ﭘﺪﻩ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﭼﻴﻜﺎ
ﻣﻴﻜﻮﻧﻲ ﮔﻴﺴﺎﻣﺎ ﻛﻨﺪﻱ!؟ ﺣﺎﻻ ﻧﮕﻮ ﺩﺧﺪﺭﻩ
ﻳﻐﺎﺯﻱ ﻧﻴﺸﺴﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻴﺎﻝ ﺳﺎﻻﺗﻴﺎ ﺭﺍ ﺍﺯﻭﻥ ﺯﻳﺮ
ﺿﻒ ﻛﻮﻧﺪ ، ﻣﻨﻲ ﺑﻲ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻛﻴﻠﻴﭙﺴﺎ ﺟﺎ
ﺁﻧﺎﻧﺎﺱ ﻗﺎﭘﻴﺪﻡ … ﻛﻴﻠﻴﭙﺲ ﻧﻴﺲ ﻛﻪ ؛ ﮔُﻤﺒﺰﻱ
ﻣﭽﺪ ﺷﺎﺱ!!



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ششم اردیبهشت 1393 | 12:19 | نویسنده : hadi yusefi



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 15:36 | نویسنده : hadi yusefi


عشق یعنی مادر
صبر یعنی یک زن
مهر یعنی دختر
نور یعنی خواهر
هر چه هستی عشق،صبر،مهر یا نور


   روزت مبارکـــــــــــــــــ   

حالا یه جمله واسه مادرت بنویس



برچسب‌ها: تبریک دوستان, مناسبت ها

تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 18:28 | نویسنده : sayadi tahmineh
ساده که باشی...
همه چیز خوب میشود!

خوب!!!

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست

که قیمت تویوتالندکروز چند است

فلان بنز آخرین مدل چند ایربگ دارد

مهم نیست

نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه

کدام حوالی اند

رستوران چینی ها

گران ترین غذایش چیست

ساده که باشی

همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود

همیشه لبخند بر لب داری

بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی

زیر باران دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

آدم برفی که درست میکنی

شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی ...

آدمهای ساده را دوست دارم

بوی ناب ادم میدهند...



تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 18:10 | نویسنده : sayadi tahmineh


تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 12:39 | نویسنده : hadi yusefi
 

ﻫﻔﺖ ﺳﯿﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ :

ســﻭﺗﯽ ﺩﺍﺩﻥ 

ســﺭ ﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ 
ســﻣﺞ ﺑﻮﺩﻥ 
ســﻭﮊﻩ ﺑﻮﺩﻥ
ســﺭ ﮐﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ 
ســﺭ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩﻥ 
ســﻩ ﺳﻮﺗﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ

                        ﻫﻔﺖ ﺳﯿﻦ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ :                       

                        ســﺭﻧﮓ  

                        ســﺭ ﺳﻮﺯﻥ  
                        ســﻩ ﺭﺍﻫﯽ ﺳﻮﻧﺪ ﻣﻌﺪﻩ
                        ســﻭﻧﺪ ﻓﻮﻟﯽ  
                        ســﺕ ﭘﺎﻧﺴﻤﺎﻥ  
                        ســﺭﻡ  
                        ســﺍﮐشن


                                       ﻭ ﻫﻔﺖ ﺳﯿﻦ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﻣﺎ :
                                       ســﺍﺧﺘﻤﻮﻥ شیک
                                       ســﻟﻒ ﺳﺮ ﭘﺎﯾﯽ
                                       ســﺍﯾﺖ ﺗﻌﻄﯿﻞ
                                       ســﻣﺎﻭﺭای ﺁﻗﺎی پاسبان
                                       ســوئیت و بچه هاش 
                                       ســ مثل ...(استاد پراتیک)
                                       ﻭ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ســﻭﺍﻝ ﺑﯽ ﺟﻮﺍﺏ

 دوستان همکلاسی سال خوب و خوشی داشته باشید..سال نو همگی مبارک


برچسب‌ها: تبریک دوستان, خودمونی, پرستاری

تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 11:36 | نویسنده : hadi yusefi


برچسب‌ها: بدون شرح

تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 11:8 | نویسنده : hadi yusefi

یه پرستار خوب از دیدگاه عده ای از بیماران وهمراهان

1:پرستاری که فشار خون همه مریضا و همراهان و ملاقاتیا رو چک کنه!!!!!!!

2:پرستاری که در ساعت ملاقات خیلی خیلی بیشتراز قبل بر بالین بیمار

حضور داشته باشه و شدیدا بر تزریق قطرات سرم کنترل داشته باشه،

حواسش باشه یکی اینور اونور نشه

3:پرستاری که درمورد پزشک معالج،دوره ی بیماری بیمار،تاریخ دقیق

ترخیص،داروهای مصرفی،علت بیماری،جواب آزمایشات وگرافیها اطلاعات ناب و

کاملی نه تنها به همراه بیمار،بلکه به تک تک ملاقاتیها ارائه بده!!!!!!

4:پرستاری که حتی با وجود عدم نیاز بیمار،حتما به بیمار سرم تزریق کنه.

5:پرستاری که از بیماران و همراهان انتظار سکوت نداشته باشه.

6:پرستاری که فقط وفقط با هدف رضایت خداوند اجرای وظیفه کنه.

و انتظارات مادی خود را به کمترین حد ممکن(ترجیحا زیر خط فقر)برسونه.

7:پرستاری که محل تزریق را خیلی خیلی خیلی الکلی کنه!!!!!!!!

8:پرستاری که بیشتر از یک سی سی از بیمار خونگیری نکنه!!!!

9:پرستاری که در شیفت شب پلک نزنه!

10:پرستاری که خیال غذاخوردن به مغزش خطور نکنه!

11:پرستاری که در محل کارش خدمات رفاهی اعم از:

(کولر،بخاری،تلویزیون،محل خواب جهت همراه،غذای مناسب و باب میل

همه سلیقه ها،و....)جهت مددجو ارائه بشه(یعنی اگه امکانات رفاهی

مناسب موجود نباشه پرستار حتما پرستار خوبی نیست.)

12:پرستاری که ،پزشک مربوطه بیمار  همیشه به موقع بیمار را ویزیت

کنه(یعنی اگه پزشک به موقع نیاد, پرستار نمیتونه پرستار خوبی باشه!)

13:پرستاری که....مریض مجبور نباشه وقت ترخیص هزینه زیادی بابت

معالجه پرداخت کنه(یعنی اگه بیمار هزینه بالایی پرداخت کنه,پرستار خوبی

نداشته!)

14:پرستاری که انتظار نداشته باشه همراه بیمار اتاق رو ترک کنه...

15:پرستاری که در همه ساعات اجازه ملاقات به همراهان بده.

16:پرستاری که به مریض نگه ناشتا بمون


برچسب‌ها: سرگرمي

تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 10:46 | نویسنده : hadi yusefi


برچسب‌ها: بدون شرح

تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 16:28 | نویسنده : sayadi tahmineh

این گل زیبا تقدیم به همه پرستاران به خصوص پرستاران ورودی ۹۱


برچسب‌ها: پرستاري, تبريك دوستان

تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 13:2 | نویسنده : sayadi tahmineh
از شیخ بهایی پرسیدند: سخت میگذرد،چه باید کرد؟

گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند!

پس خدارو شکر که می گذرد و نمی ماند …


تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 12:55 | نویسنده : sayadi tahmineh


تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 12:48 | نویسنده : sayadi tahmineh
 

نزدیکه عیده یادمون باشه خیلی کارا هرچند کوچیک میتونیم بکنیم که بقیه هم بااومدن سال نو احساس تازگی بکنن نه اینکه به غصه ها و حسرتاشون اضافه بشه...



تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 12:38 | نویسنده : sayadi tahmineh

دوست عزیز خانم فائزه نیک زاد

با نهایت تأسف و تأثر درگذشت عموی گرامیتان را تسلیت عرض نموده و از ایزد یکتا ، رحمت

 خداوندی را برای آن شادروان و صبر و شکیبایی را برای شما و سایر بازماندگان عزیز

 آرزومندیم .


برچسب‌ها: تسليت

تاريخ : شنبه سوم اسفند 1392 | 14:5 | نویسنده : zarei farshid
بنابر اعلام منابع معتبر جناب آقای تقی ستایشی پس ازطی مشقت های فراوان وکندن کوه های اطراف واکناف یاسوج (نزدیک بود یاسوجو به دشت تبدیل کنه) وبا راضی کردن خانواده خود بالاخره به عشقش رسید!!!

این منابع نیز اعلام کردن که این عشق هفت ساله بوده وهردو همدیگررامیخواستند....

 

دوما ایشالا مبارکش باد!!!



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 | 12:33 | نویسنده : pourghafari sadegh


برچسب‌ها: صندلي داغ

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 13:28 | نویسنده : hadi yusefi

سلام به همه دوستان همکلاسی

هر چند این سه ترم من اینجا از بس سلام کردم و 70 تا ثوابش برا خودم شد دیگه

دارم میرم بهشت...حالا بگذریم

اول امیدوارم ترم سه بهتون خوش گذشته باشه : با امتحاناش و نمره هاش و تموم سختیا و خوشی ها و خاطره هاش .... !

و اما ترم 4 هم شروع شد و  تا چشتون رو باز کنید تموم شده...امروز (یکشنبه) هم اولین روزی بود که این ترم روشروع کردیم اما با کلی تغییر و تحول از بچه ها گرفته تا فضای دانشگاه

از منظم شدن اسحاق و حاضر شدنش رو کلاس از جلسه اول،تازه این ترم دفتر هم خریده

درسخون شدن حاتمی زاده، جزوه نوشتن و نشستن رو صندلی های جلویی

ثابت ماندن نماینده کلاس،اولین نماینده ای که حالا دو ترم متوالی نماینده بوده

و خوش شانسی گروه 2 کار آموزی ،البته این شتریه که در خونه همه میخوابه

منحل شدن سوییت ، پرفسوری خیبری،تقی هم که بماند فعلا

و خیلی تغییرات دیگه که بقیه رو دیگه  شما بگید من خسته شدم

راستی قرمز پوش شدن سلف و و....هم بماند

امیدوارم طی این سه ترم از وبلاگ هم راضی بوده باشین 

و اما دوستان یه قابلیت جدید که به وب اضافه شد ه امکان امتیاز دهی به پستها یی هست که گذاشته میشه خواهشا اگه مطلبی رو میخونید همون پایینش 5تا تیک گذاشته شده که با توجه به اینکه اون مطلب چقد برا شما خوب و جذاب بوده از 1 تا 5 به دلخواه خودتون امتیاز بدید حتی اگه خیلی هم بد باشه به اون مطلب به نشانه بد بودن یک تیک رو فعال کنید که یعنی خیلی بد و 5 تیک یعنی عالی.امیدوارم از این به بعد همکاری کنید.

در ضمن از فردا شب آقای پورغفاری روی صندلی داغ هستن و منتظر استقبال شما از این صندلی هستیم

ودر پایان

این ترم هم مثل ترمای قبل

از هم مردسه ای های عزیس یا عسیس یا شایدم عسیز

توقع:
یک ابسیلن جنبه-
یک سر سوزن نمک-
یک بند انگشت احترام متقابل
و ...
و ... داریم

با تشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکر از همه ی همکلاسیا



برچسب‌ها: خودموني

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 12:36 | نویسنده : hadi yusefi
مثل اینکه رفتن خواستگاری براش.....مبارکه

http://s5.picofile.com/file/8112456950/1459868_1441105522778070_440115129_n.jpg



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 11:38 | نویسنده : sayadi tahmineh

کفشهایم کو؟!…
دم در چیزی نیست.
لنگه کفش من اینجاها بود !
زیر اندیشه این جاکفشی !
مادرم شاید دیشب
کفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن
***
هیچ جایی اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان !
که به اندازه انگشتانم معنی داشت…
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت… !



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 13:24 | نویسنده : pourghafari sadegh

توهمایشی به زنامیگن الان به شوهراتون پیام بدین که عاشقتم وجواباشوباصدای بلندبخونین جوابا:
شما؟
اوه مریض شدی؟
عزیزم منم با منی؟
بازم ماشین رو کجا کوبوندی؟
من منظورت رو متوجه نمی شم؟
دوباره چه دست گلی به آب دادی؟
برو سر اصل مطلب چقدر پول لازم داری؟


یارو بعداز جر و بحث با خانمش :اگه بخاطر یارانه ها نبود تا الان میکشتمت...

«پیرینتر» چیست؟؟
به دکمه enter کیبورد که پیر شده است اصطلاحا« پیرینتر »میگویند!!!

یه دختره مزاحمم میشدوفقط فوت میکردبهش گفتم اگه قصدرفاقت داری دوتا اگه نداری یدونه فوت کن گفتم اگه فرداظهر۱۲میای رستوران شاندیزدوتانمیای یدونه فوت کن دیدم دوبارفوت کردفرداش خوشتیپ کردم برم سرقرارخانومم گفت اگه ناهارمیای دوتااگه نمیای یدونه فوت کن

غمگینم!!
مانند پدری که به او سبد کالا تعلق نگرفته است!!!راستی ب شما رسید؟؟؟؟

 

کیا قبول دارن...؟
همیشه تو خوابگاه دانشجویی ظرف هارو قبل از غذا خوردن میشورن نه بعد غذا خوردن!






ﻣﺎﭘﺸﺖ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮎه ﭘﺸﺘﻤﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿﺰﻧﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﻠﻮﯾﯿﻢ ﺍﺯﺷﻮﻥ






  • سیادت
  • سبزوار