تاريخ : پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 | 13:18 | نویسنده : hadi yusefi

 

               
 

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی



تاريخ : چهارشنبه نهم مهر 1393 | 20:52 | نویسنده : sayadi tahmineh

شهادت امام پنجم شیعیان ، امام محمد باقر (ع)را به ساحت مقدس صاحب الزمان (عج) و همه مسلمین تسلیت عرض  میکنم.

 



تاريخ : یکشنبه ششم مهر 1393 | 19:54 | نویسنده : sayadi tahmineh



تاريخ : جمعه چهارم مهر 1393 | 9:6 | نویسنده : sayadi tahmineh

سالروز نورانی ترین پیوند هستی مبارک

 



تاريخ : پنجشنبه سوم مهر 1393 | 14:1 | نویسنده : sayadi tahmineh



تاريخ : پنجشنبه سوم مهر 1393 | 13:49 | نویسنده : sayadi tahmineh
میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه…تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره…!تو که خودت میدونی چقدر گند زدی

دانشجو بود…دنبال عشق و حال،خیلی مقید نبود،یعنی اهل خیلی کارها هم بود،تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی….
از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم…قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت(ره)هم دیدار داشته... باشن..از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه…
وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت…بچه‌ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن،آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن…من چندبار خواستم سلام بگم…منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن…امااصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندن…درحالیکه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن…یه لحظه تو دلم گفتم:”"حمید،میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه…تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره…!تو که خودت میدونی چقدر گند زدی…!”"خلاصه خیلی اون لحظه تو فکرفرو رفتم…تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم،وقتی برگشتیم همه شیشه‌های مشروب رو شکستم،کارامو سروسامون دادم،تغییر کردم،مدتی گذشت،یکماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم واستادم،از بچه‌ها شنیدم که یه عده از بچه‌های دانشگاه دوباره میخوان برن قم،چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن،اما به هرحال قبول کردن…
اینبار که رسیدیم خدمت آقای بهجت،من دم در سرم رو پایین انداخته بودم،اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود،تو حال خودم بودم که دیدم بچه‌ها صدام میکنن>>”"حمید..حمید…حاج آقا باشماست”"
نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره میکنن که بیا جلوتر…آهسته در گوشم گفتن:
- یکماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی…..


تاريخ : پنجشنبه سوم مهر 1393 | 13:36 | نویسنده : sayadi tahmineh
من به ایران مهاجرت کردم و خدا را شکر می‌کنم. این کشور ولایت فقیه را دارد و دلیل ماندگاری این کشور ولایت فقیه است و اگر کشور دیگری به اینجا حمله کند من از اینجا نمی‌روم. ژاپن هم برای من عزیز است، اما اینجا وطن معنوی من است.

بخش اول مصاحبه خبرنگار مصاف با مستبصر ژاپنی، خانم اتسوکو (فاطمه) هوشینو.


•    از چگونگی آشنایی تان با اسلام شروع کنیم؟

آشنایی من با دین اسلام به خاطر حادثه 11 سپتامبر بود. وقتی آن صحنه را دیدم اولین لحظه خیلی شوکه شدم، بعد به خودم آمدم و فکر کردم که آیا ممکن است یک حادثه ای بطور طبیعی این گونه دیده بشود؟!

و به قول معروف رایحه توطئه شنیدم، چون درست شبیه به یک صحنه فیلم هالیوودی بود، و هم خیلی زحمت می کشیدند که در مورد دین اسلام سیاه نمایی کنند.

من در مورد دین اسلام خوب نمی دانستم اما چون همیشه از شبکه های تلویزیونی صحبت ازاسلام بود و از اسم های مسلمانان مثل، محمد، علی و... استفاده می کردند، من ناچار بودم به دین اسلام علاقه مند بشوم تا ببینم اسلام چه دارد که آنها مجبور هستند این قدر جنجال راه بیندازند، من نمی دانم اما باید خیلی مهم باشد، و بعد من شروع کردم به مطالعه.



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سوم مهر 1393 | 1:12 | نویسنده : hadi yusefi

چشم ها را باید شست...

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد:
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم؛ جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،‌آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
بیماری فکری و روان نامش “غفلت” است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.



تاريخ : چهارشنبه دوم مهر 1393 | 21:3 | نویسنده : sayadi tahmineh

 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 12:26 | نویسنده : sayadi tahmineh

پیغام‌گیر حافظ:

رفته‌ام بیرون من از كاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام
زان زمان كو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور

______________________________________________________


پیغام‌گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتی دادی به دستم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 15:16 | نویسنده : sayadi tahmineh

بدن انسان نیازمند سم زدایی مداوم است تا عمرتان افزایش یابد. برای دفع کردن سمومی که طی زمان در بدن جمع می شود باید از راهکارهای مختلفی استفاده کنید که یکی از این راهکارها استفاده از سبزی های مفید است.

 

هر روز از سبزی های مختلف استفاده می کنید اما از خواص آن ها به طور دقیق اطلاع دارید؟ برخی از سبزی ها هستند که می توانند بدن شما را در برابر هر گونه بیماری بیمه کنند. در ادامه به این سبزی های میکروب کش بیشتر اشاره خواهیم کرد.

 
** سیر به دلیل دارا بودن ترکیبات فراوان، یک سم‌زدای فوق‌العاده محسوب می‌شود. این ماده‌ غذایی کمک می‌کند تا سموم و مواد زائد به ویژه آلودگی‌هایی مانند سرب و جیوه از بدن خارج شوند. علاوه بر این، سیر دارای خواص ضدباکتریایی است برای همین می‌تواند روده‌ها را به خوبی تمیز کند.

 

** خانواده‌ کلم مثل کلم سبز، گل کلم، کلم برگ، کلم بروکسل و غیره جزو بهترین سبزیجات موجود برای سم زدایی بدن هستند به خاطر اینکه کلم‌ها کبد را تحریک می‌کنند. می‌توانید انواع کلم‌ها را به صورت خام یا پخته شده در سالاد یا در غذاهای دیگر به صورت رنده یا خرد شده استفاده کنید.

 

** جعفری یک ضد عفونی کننده‌ عالی و ادرار آور بسیار خوب است. این سبزی معطر و البته پرطرفدار، عملکرد کلیه‌ها را تحریک می‌کند و نقش مهمی در دفع سموم بدن دارد. به غذاهایتان مثل سالادها، پاستاها، سوپ و غیره جعفری اضافه کنید. اگر یک دوره‌ سم زدایی جدی را شروع کرده‌اید آب جعفری فوق‌العاده است.

 

** چغندر قند نیز جز مواد غذایی سم زدا محسوب می‌شود. در واقع چغندر قند حاوی «متیونین» است که به رفع مواد زائد بدن کمک می‌کند. «بتانین» موجود در آن باعث می‌شود که اسیدهای چرب موجود در کبد زودتر تجزیه شوند. اگر یک دوره سم زدایی در پیش گرفته‌اید چغندر قند را به صورت خام با آب لیموترش و ورقه‌های نازک پیاز میل کنید.

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 14:27 | نویسنده : sayadi tahmineh
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 14:1 | نویسنده : zare mohammad

مه ﺧﺪﺍ ﺯت ﺳﻬﺮﺍﺏ؟


 ﺳﯿﭽﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺳﺎﺧﺘﯽ؟


 ﺳﯽ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯾﺶ ﻣﻦ ﺍﻭ؟


 ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﺑﯽ ﺧﻮﻡ ﯾﮏ ﺭﻧﮓ ﺑﮑﻦ


 ﻧﯿﺨﻮ ﺩﯾﺮ ﻭﺍﺑﯽ ﻭﯼ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﯾﺐ


 ﺷﻬﺮ ﻭ ﺷﻬﺮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﯼ


 ﻫﯿﭻ ﻭ ﻣﻦ ﺩﻫﺴﺖ ﻧﯽ


 ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺁﯾﻤﻠﺶ ﻣﺜﻞ ﯾﮑﻦ


 ﺭهتنت ﺑﯽ ﺛﻤﺮﻩ


 ﻭ ﺩﻝ ﺳﺎﺩﻩ ﯼ ﭘﺮ ﺩﺭﺩ ﺳﭙﻬﺮﯼ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ


 ﮔﻮﺵ ﻭ دل سوهتم کن


 ﭘﺸﺖ ﺩﺭﯾﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯽ


 ﺑﺨﺪﺍ ﺧﻮﻡ ﺭهتم


 بسکه ﺍﻭ و ﻧﻤﮑﻪ


 ﺗﯿﻠﺖ ﺳﻮﺯ ﺍیدﻥ


 ﺗﻮ ﺑﯿﻮ ﮐﯽ ﺳﻬﺮﺍﺏ


 ﻧﺮﻩ ﺑﯽ ﻗﺎﯾﻖ ﻭ اﯼ ﺷﻬﺮ و ﺩﯾﺎﺭ


 ﮐﻪ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ایبوی ...

 


 

سهراب ...

خته خراب مکو ورگرد ...

 



تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور 1393 | 13:55 | نویسنده : sayadi tahmineh

بسم خیر الاسماء

حرف‌های جالب بهترین بازیکن زن تاریخ بسكتبال آمریكا درمورد دین و حجاب!

"بلقیس عبدالقادر" دختر مسلمان آمریكایی است كه عضو تیم بسكتبال ایالت ماساچوست آمریكاست. او كه یكی از بهترین بازیكنان بسكتبال تاریخ آمریكا شده،‌از دین و حجاب خود دفاع كرده و آن را عامل اصلی موفقیت و ستاره شدنش می‌داند. 

"بلقیس عبدالقادر" كه اخیرا ركورد بیشترین امتیاز در یك مسابقه را شكست، طی اظهاراتی می‌گوید: دین برای من در مقام اول اهمیت دارد و از همه چیز برایم مهمتر است.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 0:25 | نویسنده : hadi yusefi

http://s5.picofile.com/file/8138937950/files_blogSystem_blogs_hasan_160633image_w730xhmresizeByMaxSize_.jpg

از سرما تا سرمایهhttp://s5.picofile.com/file/8138938118/30520938102114297666.jpg تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی


برچسب‌ها: تصاویر, بدون شرح

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دهم شهریور 1393 | 22:54 | نویسنده : zare mohammad
متاسفانه تو این مدت که به اینترنت دسترسی نداشتم ، اتفاقات تلخ و شیرینی افتاد که یکی از تلخ  ترین هاش زلزله ی مورموری بود .

 

                                                 

 

و اسم مورموری ، برای ما گره خورده با نام دوست عزیزم رشید گلمرادی . از همینجا برای رشید عزیز و خونواده ش آرزوی سلامتی میکنم و امیدوارم هر چه زودتر ببینمش .

.

.

.

 

اما اتفاق شیرینی که تو این مدت افتاده گرچه تاریخ مصرف این خبر هم خیلی وقته که گذشته

از قرار معلوم شیرینی خوردن تقی ستایشی بوده که به نقل از منابع آگاه و بعضا نا آگاه شایع شده که وی بالاخره به دیدار معشوق شتافت  ! اگه صحت این خبر تایید بشه یعنی اینکه تـقـــی ....... پــــَـــر !  پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

 

جا داره تو این شب های عزیز از درگاه خدای متعال، مال و منال فراوان برای خود و به مقدار کافی عقل و سایر امکانات مورد نیاز برای یک ذره تفکر برای سایر جوانان این مرز  و بوم  مسئلت کنیم که خودشان را دستی دستی به خاک سیاه یا سایر رنگ ها ننشانند .    

 

  از تقی که گذشت ولی طبق گفته ی شاهدان عینی ، فرد مذکور (تقی رو میگم ) وضع اسفناکی پیدا کرده و دلش برای دوران آزادی و آزادگی (مجردی) به شدت تنگ شده . 

( این قسمت بر اساس خیالات واهی نویسنده نوشته شده و تصاویر به کار برده شده نیز فتوشاپ و کذب محض میباشد )

.

.

.

.

از همه ی این حرف ها که بگذریم ، از ته دل برای تقی خوشحالم و امیدوارم به خوبی و خوشی زندگی کنن و بقیه دوستان هم تقی رو "مایه ی عبرت"  خودشون کنن ( نه ببخشید! منظورم سرمشق و الگو و این حرفاس ) و برای پیدا کردن نیمه های گمشده ی خود هر چه سریع تر اقدام فرمایند .

 

.

.

.

چند روز دیگه هم تولد امام رضاست و احتمالا من دو روز بعد از تولدشون ، بعد از 3 سال قسمت بشه و پا تو حریم امن ایشون بذارم و دعا گوی همه ی شما دوستان باشم . لطفا حلال کنید .

 

                            

 



تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 18:46 | نویسنده : sayadi tahmineh

بقیه در ادامه مطلب

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 13:9 | نویسنده : hadi yusefi
  • تقویم آموزشی سال تحصیلی 94 - 93 دانشگاه علوم پزشکی یاسوج 

نیم سال اول 94 - 93

انتخاب واحد

15/6/93  لغایت 19/6/93

شروع کلاس ها

29/6/93

حذف و اضافه

14/7/93 لغایت 15/7/93

حذف اضطراری

18/9/93

پایان کلاس ها

24/10/93

شروع  امتحانات

27/10/93

پایان امتحانات

9/11/93

  

  • تقویم آموزشی سال تحصیلی 94 - 93 دانشگاه علوم پزشکی یاسوج

نیمسال دوم 94 - 93

انتخاب واحد

11/11/93  لغایت 15/11/93

شروع کلاس ها

18/11/93

حذف و اضافه

3/12/93 لغایت 4/12/93

حذف اضطراری

22/2/94

پایان کلاس ها

27/3/94

شروع  امتحانات

30/3/94

پایان امتحانات

11/4/94

 

 برنامه هفتگی و کارآموزی در ادامه مطلب


برچسب‌ها: کلاسی

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 19:0 | نویسنده : hadi yusefi

کیا یادشونه؟؟کیا اون بزرگه رو برنده شدن؟؟من همه ی پولمو هر روز میدادم به امید این که اون بزرگه رو برنده بشم.....

نمیدونم چرا اون قسمت من نمیشد...



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 20:13 | نویسنده : sayadi tahmineh


برچسب‌ها: بدون شرح

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 20:11 | نویسنده : sayadi tahmineh

در زمان های قدیم یه تاجری زندگی میکرده ،

، این تاجر یک دختر زیبا داشته و در یکی از سفرهاش به هندوستان براش زیباترین انگشتر یاقوت رو میاره و بهش هدیه میده ،

دختر عاشق این انگشتر بوده و همیشه اونو دستش میکرده!

بعد مرگ پدرش هم اون تنها یادگار پدرش بوده و با اینکه احتیاج مالی داشته ولی هیچ وقت حاضر نشده اونو بفروشه!

هر روز به نقش و نگار انگشتر دقت میکرده و باد پدرش میافتاده!

یاد خاطرات شیرین اون و پدرش ...

یه روز دختر با نامزدش با قایق تو دریا بوده و داشته آب رو لمس میکرده که نگین انگشتر از جاش کنده میشه و میافته تو آب ،،

دیگه اون نگینو نمیبینه و خیلی گریه میکنه ،،

خیلی زیاد و هر شب یاد اون انگشتر بوده ...

تنها آرزوش این بوده که فقط یه بار دیگه انگشتر رو ببینه ....

 

15 سال از اون روز میگذره ....

یه روز با بچه هاش و همسرش میرن رستوران و تصمیم میگیره غذای دریایی سفارش بده .....

غذا که حاضر میشه دومین لقمه رو که میخوره یه جسم سفت زیر دندونش حس میکنه ،

 

با عجله اونو از دهنش میاره بیرون

 

و نگاه میکنه میبینه

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

استخون ماهی بوده....

.

.

.

.

.

چیه فکر کردی نگین انگشتر بوده؟؟

بابا تو دیگه توهمت خیلی بالاس ... خودتو به یه روانپزشک نشون بده واجبه!



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 15:24 | نویسنده : hadi yusefi

 

دوباره هم سلام...هرچند الان دیگه واقعا وقت خداحافظی هست

و بالاخره ترم 4 هم تموم شد(1393/4/22)........

بعد اون همه کلاسای جبرانی و بحث و جدل با آموزش ونماینده و بی برنامگی و لغو امتحان و امتحان مخفیانه گرفتن و این حرفا...

ترمی که سر بعضی از کلاساش بعضیا خواب بودن ..بعضیا تو رویا...بعضا تیکه انداختن...بعضا درس روز بعدشون رو خوندن...بعضیا در حال دانلود...و بعضیام در حال نامه نگاری و...!!!! و تعداد معدودی در حال گوش دادن به درس...

بعضیامون هم نتونستیم و نشد و نخواستیم درس بخونیم ...و بعضیا هم نشد بیان تو جو درس اصلا...چند درصد بقیه هم که حسابشون جداس ..تو طول ترم خوندن و موقع امتحانات راحت بودن..نوش جونشووووووون....گوارای وجودشووووووووون...(چه قافیه ای...!!)

 همیشه به آخر خط رسیدن یه هیجان خاصی داره البته ما هنوز به آخرآخرش نرسیدیم .میرویم تا بازگردیم .... پر انرژی ... شاد ... در افق نگاهمان رنگ فردا موج می زند .... غروب امروز ....طلوع فردایی هفت رنگ است ..... وقت رفتن است ..... اما دل در گرو خاطره هاست !!!

خواستم تو این پست که اخرین پستم تو ترم 4ـه بگم..... :هر چه می خواهد دل تنگت بگو از ترم چهار.....یه خاطره جالب..یه سوتی عمیق...یه عذرخواهی...یه پیشنهاد...یه انتقاد...یا یه حرف نگفته ...از هر چی و هر کی....

 

در هر صورت یک ترم دیگه از 4 سال با هم بودنمون گذشت با یه عالمه خاطرات خوب وبد...براتون آرزوی موفقیت می کنم توام با صبر و شکیبایی فراوووون...و شمام واسه من...!!و امیدوارم ترمای آینده لحظه هاتون شادتر از لحظات این ترم باشه و سقف آرزوهاتون بی انتها....

 

پی نوشت:

* همچنین دوستان روایتی خوندم حیفم اومد تو این ماه رمضان شمارو در جریان نزارم ^__^
هرکس پانزده روز اول و پانزده روز آخر ماه رمضان را روزه بگیرد گویی کل ماه رمضان را روزه بوده است...
لطفا به دوستانتون هم بگین در جریان باشن..

** نمیدونم کیـا تو این مدت امتحانات به این جزیره سر زدن (که فکرنکنم کسی باشه) اما جا داره از تمام همکلاسی ها و نویسندگانی که تو این ترم پست گذاشتن و نظر دادن تشکر کنم.   


برچسب‌ها: خودموني

تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 | 19:30 | نویسنده : sayadi tahmineh
ﺑﺎﺳﻼﻡ ﺍﯼ ﺁﻗﺎ، ﺷﺒﺘﺎﻥ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ، ﺭﻭﺯﻣﯿﻼﺩﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺖ، ﻋﺮﺽ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﺁﻗﺎ، ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺘﺎﺑﯽ، ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﻣﻨﺘﻈﺮﻧﺪ، ﺩﺷﺘﻬﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺳﺒﺰﻩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﺩﮔﺮ، ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﺁﻗﺎ؟ ﺍﻳﻦ ﻧﻔﺴﻬﺎ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﯼ ﮐﻒ ﻧﻌﻠﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺗﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ..!! میلاد با سعادت قائم آل محمد مهدی صاحب زمان (عج) مبارک


برچسب‌ها: مناسبت ها

تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 20:46 | نویسنده : zare mohammad
 

 

 

بعد از اتفاقات بی سابقه و مبارکی که در تمام طول این ترم بر ما گذشت و  خم به ابرو نیاوردیم ؛

از جمله :

 

برنامه ریزی دقیق و کاملا قابل پیش بینی برای دقیقه به دقیقه ی هفته

عدم تشکیل کلاس در ساعت خواب بچه ها  - 8 تا 10 صبح -   به جز یکشنبه های سیاه ( مادر و نوزاد کذایی )

چک کردن "روزانه" ی برنامه کلاسی با نماینده ی دیکتاتور و سرکوبگر کلاس ( منصور شاه  )

بیشتر شدن 3 در برابر 43 برای اولین بار در تاریخ ریاضیات و جبر ( رای گیری بر سر لغو امتحان کودکان )

جا به جایی کلاس های خانم حسینی و تجربه ی داخلی جراحی در 7 روز هفته و 24 ساعت شبانه روز ( ساعت و روزی که روی این کلاس پیاده نشده باشه ، نیست )

برگزاری کلاس های بهداشت جامعه به صورت فشرده و MP3 ( سر جمع دو و نیم هفته )

.

.

و هزاران درد و بلای نقدی و غیر نقدی دیگر ...

که

 

احتمالا شما هم بعضی وقت ها هوس کردین به تلافی این همه خدمت بی سابقه با نماینده ی "درست" کلاس ، چنین برخورد نادرستی داشته باشین !

 

 

                                                  

 

 

 


برچسب‌ها: خودموني

تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 23:50 | نویسنده : zare mohammad
 

 

گذشته از TPR هر روزمان و اینکه من یک روز در میان اتیکتم را فراموش میکنم ، یا اینکه معمولا به سرویس نمی رسم و روزهای کارآموزی پر هول و ولا ترین و خسته کننده ترین ساعت های زندگیم را شکل میدهد ، اتفاقات ریز و درشت کار آموزی یک قاب عکس در هم و بر هم از از پرستاری در ذهنم حک می کند . که نکند جایی از مسیر زندگی ام پایم را پس و پیش گذاشته ام که روزهای زندگی من درست از وسط مرگ آدم ها می گذرد .

رشته ای که اگر تزریقات شهید بهشتی اش پر از آمپول های جور وارجور و اسکالپ و بالاتر از همه، "سوچر" نباشد روزهای کسادی اش میشود و چهره ها در هم و وقت ها تلف شده و دست  تکه پاره ی انسانی دیگر میشود غنمیتی که باید نهایت بهره را از آن برد ؛ وگرنه از کفت رفته.

و من از شادی های عالم به همین اندازه اکتفا کرده ام که به گوشه ای از بدن تکه پاره ی بیمار فرضی که سر جمع یک گاز غیر استریل 10 در 10 سانتی  میشود ،و زیر تیغ این همکلاسی و آن همکلاسی جان میدهد ، سوچر بزنم .

راستی من از روزی که به دانشگاه آمده ام دیگر استراحت نمیکنم و دسته جمعی به " رست " می رویم . وقتی که دانشجو شدی دیگر دست ها نیاز به شستن ندارند ، چرا که هند واشینگ این کار را بهتر انجام میدهد و طبق آخرین مقالات ISI ثابت شده که سوچر بهتر از بخیه پوست بدن را ترمیم میکند و ما  دقیقا به همین شکلکی مدارج و مراتب عالیه ی علمی را طی میکنیم و در این میان خوش دست و پایی می زنیم ...

اما چه کسی میداند مرگ یک انسان یعنی چه ؟ و آخرین نفس هایش را کدام نگاه می شمارد ؟ و هنوز مرگ اتفاق تازه ایست . ترس من از اینست که روزی آنقدر کتاب خوانده باشم و چیز بلد باشم که باور کنم مرگ یعنی ایستادن قلب از تلمبه کردن خون و از کار افتادن مغز تا آنجا که خیال کنم مردی که هفته ی پیش جلوی چشمانم مرد ، اتفاق خاصی برایش نیفتاده است .  من میترسم از اینکه شاید من هم در گیر و دار این همه عادت ، مثل پرستار بخش بشوم که در حال بریدن پیرهن پسری که روی تخت احیا با مرگ دو قدم فاصله دارد هم گاهی می خندد و مثل کوه محکم باشم و دیگر مرگ آدم ها تکانم ندهد . بی خیال تبعیض های شغلی ! ولی خوش به حال پزشکی که هر روز با کت و شلوار اتو کشیده ، سر حوصله صبحانه اش را میل میکند و وقتی هم می آِید ویزیت هر بیمار را در 5 دقیقه جمع و جور میکند و کیفش را بر میدارد و از همان راهی که آمده میرود تا در دکان طبابتش بنشیند و به نسخه ای و دوایی کنترات مریض هایش از 100 هم بگذرد و نبیند خیلی چیزها را . و من میمانم و ORDER های آن جناب و بازی لطیف نیدلینگ با انگشتانم و دیدن مادری که دست تنها برای آرام کردن پسر تشنجی اش چادر از سرش می افتد و من دلم بیشتر برای او می سوزد که چطور باید رنج کسی را تحمل کند که از درد خودش بی خبر است . من میمانم و مرگی که در شلوغی اتاق CPR به من تنه می زند و رد میشود . مرگی که ایستاده به ما نگاه میکرد و سنگینی نگاهش آزار دهنده بود .

و فکر میکنم که در این اتاق پر از آنژیوکت و آمبو بگ و اپی نفرین و هزار اصطلاح خارجی دیگر به خدا نزدیک ترم تا مسجد ،  چرا که آنجا ، خود ، خدایی میشوم پر از کبر و نخوت و اینجا از عرش کبریایی ام با صورت به زمین می خورم و بنده ی ضعیف و ناتوانی میشوم که کسی در گوش چپش کلماتی را نجوا می کند :

" پس چرا هنگامی که جان به گلوگاه می‌رسد (توانایی بازگرداندن آن را ندارید)؟!و شما در این حال نظاره می‌کنید (و کاری از دستتان ساخته نیست)؛ و ما از شما به او نزدیکتریم ولی نمی‌بینید!  اگر فکر میکنید که هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نمی‌شوید، پس آن (روح) را بازگردانید اگر راست می‌گویید! "  ( 83- 87 واقعه )

 

 

+

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است
در به در، در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم ...

 

 


برچسب‌ها: خودموني

تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 | 13:1 | نویسنده : pourghafari sadegh

         ایلات کهگیلویه و بویراحمد

ایلات کهگیلویه و بویراحمد



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 13:38 | نویسنده : hadi yusefi
 اول سلام
نمی پرسم خوبین، چون جواب نمیدین
-انشالله همه سلامتین-

 

 

آره ممد جون یکی مثل حضرت یوسف به خاطر خوشگلیش و زکاوتش باید بشه عزیز مصر

.

.

.

یکی هم مثل من.....

با این همه خوشگلی و متانت و جذابیت باید بشینم اینجا پست بذارم شما هم لایک نکنید و کامنت نذارید!!!

خو یه ذره از دلم در بیارید دیگه!!!

حالا انشالا یه آنتی سوت وکور  نسخه اورجینال هم سفارش میدیم برامون بیارن که از این وضع خارج شیم

البته ناگفته نماند جایی خوندم که نوشته بود:

 

روايت داریمکه:
در هر پست هفتاد ثواب است
یک ثواب به نگارنده خواهد رسید
شصت و نه ثواب به نظر دهنده! پس ای نظر دهندگان بدانید و آگاه باشید

كه هر پستی كه در سر راهتان قرار میگیرد فرصتی است برای جمع آوری ثواب

دیگه انتخاب با خودتونه ...راستی دیشب هم خواب دیدم رفتم تو 50سال بعد من شدم رییس یه بیمارستان شما هم اومده بودید واسه استخدام شدن پیشم.متاسفانه این عکس هاتون رو که داده بودید پشت نویسی نشده بودن و الان قاطی شدن من نمیدونم کی به کیه ..عکسا رو میذارم لطف کنید هرکی خودش رو معرفی کنه

 


برچسب‌ها: خودمونی

تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 0:52 | نویسنده : zare mohammad
سلام !

معمولا سرنوشت قابل پیش بینی وبلاگ های دانشجویی اینه که  اونی که وبلاگ رو میزنه باید تا مدتی خودش بنویسه ، خودش نظر بده و حتی گاهی با خودش درگیر بشه و قص علی هذا ...

اگه موسس و مدیر وبلاگ آدم سمج و چل تیکه ای باشد ، اونقدر از رو نمیره که سایر همکلاسیا دلشون به حالش میسوزه و یکی یکی به جمع نویسنده ها اضافه میشن و از اینجا به بعد وارد فاز جذاب ماجرا میشیم و این یعنی وبلاگ داره پا به روزای جنجالی پر ماجرا و داغ خودش میذاره چیزی که با مطالب مختلف همکلاسیا و نقد و نظر و بحث و کلی بالا و پایین پریدن اینور و اونور وبلاگ همراه میشه .... تا جاییکه یکی از ابزارهای تهدید مدیر حذف از نویسندگی میشه . چون نویسنده ی فعالی بودن در این برهه ی حساس از تاریخ کلاس ( معمولا ترم سه ) جنبه ی حیثیتی پیدا میکنه و جوانان جویای نام یکی پس از دیگری در رد و اثبات همدیگر مطلب می زنند و بیانیه می دهند و الباقی ماجرا . معمولا این دوره ی زمانی از تاریخ با یک صندلی داغ و آتشین ( خصوصا اگر جلوس کننده بر این مسند از جنس دوست عزیزم آقای "سین" باشد ) به اوج خود رسیده و چون طاقت این همه خوشبختی و آمار بازدید کننده و نظرات را ندارد از هم پوکیده و جنازه ی قابل دفنی هم از آن وبلاگ از دست رفته در فضای مجازی باقی نمی ماند ...

سکوت سنگین و قهر دوستانی که در فضای مجازی به زد و خورد مفصلی با هم پرداخته اند ، مصادف می شود با رکود شدید وبلاگ . در همین حیر و ویر است ( درست نوشتم دیگه ؟ حـــیــر و ویر ؟؟! ) که نویسنده ها یکی پس از دیگری کیبوردها را آویزان کرده و هر کس راه خانقاه پیش گرفتندی و به کنج عزلت خزیدندی و گروه ها و فرق گوناگون در کلاس پدید آید که دیگر آن صمیمیت سابق را باید در آرشیو و پستوهای وبلاگ جستجو کرد ...

خلاصه اینکه دوستان و همراهانِ این راه 4 ساله ، ما همه از راه های مختلفی اومدیم و بعد از این 4 سال هم مسیر های مختلفی رو خواهیم رفت و قطعا دیگه فرصت دانشجو بودن به معنی امروز را نخواهیم داشت، پس چه بهتر که گاهی از اتفاقات با هم بودنمان در این دفتر ثبت کنیم و به یادگار بگذاریم که باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را ...


+ با تشکر از هادی یوسفی و خانم صیادی که با چسب و وصله زدن های گاه گاه نگذاشته اند چراغ وبلاگ خاموش بشه ...



تاريخ : چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 | 12:50 | نویسنده : sayadi tahmineh
ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻟﺤﺠﻪ ﻏﻠﻴﻆ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ:
ﺩﯾﺸﺐ ﺭﻓﺪﻡ ﺩﻭﻛﻮﻧﻲ ” ﺟﻮﺍﺕ ﻣﻴﻮﻩ
ﻓﻮﺭﻭﺷﻪ” ﻳﺨﺪﻩ ﻣﻴﻮﺍ ﺑﺎﺭ ﺑﺴﻮﻧﻢ ﺩﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﻻ
ﺁﻧﺎﻧﺎﺳﺎ،ﺁﻧﺎﻧﺎﺱ ﻭﺭﺩﺍﺭﻡ ﻳﻬﻮ ﺩﻳﺪﻡ ﻳﻪ ﺩﺧﺪﺭﻩ
ﺟﻴﻎ ﺁ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﻜﻮﻧﺪ ﺍﻭﻥ ﻻ .
ﮔﻔﺖ:ﻭﻳﺸﺸﺸﺸﺸﺶ ﭘﺪﻩ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﭼﻴﻜﺎ
ﻣﻴﻜﻮﻧﻲ ﮔﻴﺴﺎﻣﺎ ﻛﻨﺪﻱ!؟ ﺣﺎﻻ ﻧﮕﻮ ﺩﺧﺪﺭﻩ
ﻳﻐﺎﺯﻱ ﻧﻴﺸﺴﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻴﺎﻝ ﺳﺎﻻﺗﻴﺎ ﺭﺍ ﺍﺯﻭﻥ ﺯﻳﺮ
ﺿﻒ ﻛﻮﻧﺪ ، ﻣﻨﻲ ﺑﻲ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻛﻴﻠﻴﭙﺴﺎ ﺟﺎ
ﺁﻧﺎﻧﺎﺱ ﻗﺎﭘﻴﺪﻡ … ﻛﻴﻠﻴﭙﺲ ﻧﻴﺲ ﻛﻪ ؛ ﮔُﻤﺒﺰﻱ
ﻣﭽﺪ ﺷﺎﺱ!!



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ششم اردیبهشت 1393 | 12:19 | نویسنده : hadi yusefi



  • سیادت
  • سبزوار